مهندیس به روز می‌شود

با وجود شبکه‌های اجتماعی مختلف، هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم و به نظرم قابل مقایسه با بقیه نیست. وبلاگ‌نویسی مثل کتاب کاغذی هست و همیشه طرفدارهای خاص خودش رو داره. الان می‌پرسین تا الان کجا بودی؟ باید بگم که در این مدت مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بودم و چند روز پیش فارغ التحصیل شدم. به دلایل مختلف نتونستم در این مدت اینجا رو به روز نگه دارم. ولی با یاری خدا می‌خواهم از این به بعد اینجا رو آپدیت کنم. می‌خواهم در مورد موضوعات مختلف و تجربه‌های مختلفی که کسب کردم بنویسم. امیدوارم که این مطالب برای اهالی وب فارسی مفید باشه.

Advertisements

بازگشت غرور آمیز

18 ماه از آخرین پستم تو وبلاگ میگذره، در این مدت اتفاقات خوب و بدی برام افتاده. دنبال بهانه تراشی برای توجیه عدم بروز رسانی اینجا نیستم و قبول دارم که کوتاهی کرده ام. باید خدا رو شکر کنم که برای کارشناسی ارشد تو یه دانشگاه خوب و رشته خوب قبول شدم. الان دارم ترم سوم مهندسی فناوری اطلاعات در دانشگاه صنعتی امیرکبیر رو تموم می‌کنم. همونطور که گفتم تو این مدت تونستم دوستان قبلیم رو بهتر و بهتر بشناسم، با بهترین استادهای رشته خودمون آشنا بشم و باهاشون درس بگیرم. کلی دوست جدید  پیدا کردم. زندگی دانشجویی و خوابگاهی به معنای واقعی کلمه رو تجربه کرده‌ام. اواخر پارسال بود که پدر بزرگم فوت کرد. کسی رو که خیلی دوستش داشتم. فوت ایشون خیلی روم تاثیر گذاشته بود، از طرفی نتونسته بودم در مراسم تدفین شرکت کنم. شاید یکی از علت‌هایی که هر موقع به یادش می‌افتم چشام بی‌اختیار بارونی میشه، همینه.

چندین و چند دفعه تصمیم گرفتم که مطلب جدید بنویسم. تصمیم داشتم یه دامنه ثبت کنم برا خودم که اونم به هر علتی تا الان ممکن نشده. از طرفی چون همه وبلاگ‌های وردپرس فیلتر شده‌اند، رغبت زیادی به نوشتن نداشتم. ولی امروز تصمیم گرفتم که بنویسم، همین جا، همین جا رو که دارم به روز کنم تا بعد. حالا اونایی که علاقمند به دنبال مطالب اینجا هستن خودشون بلدنن چطوری اینجا رو بالا بیارن.

همین چند خط برای شروع کافیه. امیدوارم که دیگه بازم چنین وقفه‌ای نیفته.

حريم خصوصي

حتما براي شما هم اتفاق افتاده كه يه sms براتون بياد و بخوايد اونو بخونين ولي قبل از شما افرادي كه اطراف شما هستن، اونو خوندن و ميتونن براي شما توضيح بدن! برخي از مواقع منتطر يه پيام مهم هستي و تو تاكسي، تواتوبوس و يا تو كلاس هستي و مجبوري كه پيام رو بخوني ولي همونطور كه گفتم چند نفر غير از شما چشمشون به گوشي شماست.
البته اين قضيه مختص موبايل نيست و ممكنه يه نامه مهم داشته باشين كه بايد بخونين يا حتي يه كتاب!
حتما تيزر بانك مركزي رو ديدين كه يه نفر كه ميخواد از خودپرداز پول بگيره يه نفر ديگه مياد كنارش و زوم ميكنه به دستگاه خودپرداز :دي

خيليها اينجور  مسائل براشون عادي هست كه من بهشون ميگم فرهنگشون پايينه. همين افراد هستند كه ساعتها جلوي تلويزيون ميشينن ولي حوصله ندارن دو دقيقه پشت چراغ قرمز وايستن يا يكم آهسته تر حركت كنن كه تا اگه جونشون براي خودشون مهم نيست جون افراد ديگه رو به خطر نندازن.
جالبه كه بعضي از همين افراد به كار خودشون افتخار هم مي كنند و براي دوستاشون تعريف هم ميكنن، شايد انتظار دارن بهشون جايزه هم داده بشه :دي

به نظر من يكي از مهمترين مسائل جامعه ما فرهنگ عمومي هست و تا زماني كه اين مسئله حل نشه بقيه مسائل حل نميشن.

پ.ن: اينم آخرين مطلب سال 88
اميدوارم كه سال جديد سال پر از خير و بركت و سرشار از موفقيت همراه با سلامتي براتون باشه

با آرزوی
12 ماه شادی،
52 هفته پیروزی،
365 روز سلامتی،
8760 ساعت عشق،
525600 دقیقه برکت،
3153000 ثانیه دوستی.
سال نو مبارک باد

گذشته چراغ راه آينده

پارسال تو همين روزها بود كه هر روز صبح قبل از همه از خواب بيدار مي‌شدم و لباسامو مي‌پوشيدم و خودمو آماده مي‌كردم برا 14 ساعت سرپا بودن. امسال تا امروز هوا خيلي سرد نبوده ولي پارسال سردتر بود، پيارسال كه يادتون هست خيلي سرد بود، بچه ها تعريف مي‌كردن كه چه سخت بود براشون! چه روزهايي بود چه كسي فكر مي‌كرد كمتر از چند ماه ديگه خدمتم تموم ميشه، من حتي پسرامو هم نديدم، فريد چه ذوقي كرده بود وقتي وقتي پسراشو ديده بود. چه روزهايي داشتيم با بچه ها، چه دلهره‌اي داشتيم موقع تقسيم نيروها و مشخص كردن يگانهاي خدمتي. يادمه ترم آخر كه بوديم فرهود تعريف مي‌كرد كه چندتا از بچه هاي سال بالاتر رو تو خيابون ديده و حالا شدن افسر وظيفه! نبود ببينه كه من و وحيد هم افتاديم راهور و شديم افسر وظيفه.
من حدود 40 روز پاسگاه ميدان شهرداري خدمت كردم، معاون كلانترمون هر روز صبح محل پست بچه ها رو مشخص مي‌كرد، هيچكس دوست نداشت بره چهارراه باغشمال، آخه اونجا هم هواش سردتر بود و هم اخطاريه نوشتن سخت بود. منم از شانس زيادم اونجا مي‌افتادم، خب چيكارمي‌شد كرد بايد مي‌گفتم چشم قربان! يادش بخير روپوتين ها هم خودشون نعمتي بودن برا بچه هاي راهور، چون با بستن پامرغي‌ها مي‌تونستيم بندهاي پوتين رو شل ببنديم تا اذيت نكنه، عجب روزهايي بود، هر روز واسه خودش داستاني داشت، خيلي از آشنايان و فاميل رو بيرون مي‌ديدم. مي‌ديدم كه هر روز مردم به كاراشون ميرسن، اينور و اونور مي‌رن ولي من هنوز اونجا سر پستم تا تموم بشه و برم خونه و فردا باز روز ازنو و روزي از نو.
بعد 40 روز به ستاد راهور استان قسمت فرهنگ ترافيك منتقل شدم، همه مي‌گفتن خوش به حالتون كه پشت ميز خدمتتون رو مي‌كنين ولي اينطور نبود كه همش پشت ميز باشيم، جون ما هم هفته‌اي چند روز پست بوديم حالا قضيه برگه گرفتن هم مشكلات خاص خودشو داشت و هر اتفاقي مي‌افتاد فوري آماده باش مي‌خورديم (آخريش قضيه انتخابات بود كه 10 روز طول كشيد). بيرون از ستاد آزادتر بودم ولي خب چي مي‌شد كرد.

هدفم از نوشتن اينا اين بود كه روزها و سالها مي‌گذرن و اوني كه مي‌مونه خاطرات تلخ و شيرين هست و بايد گذشته چراغ آينده ما باشه!

آخر پست اسم يه سري از دوستان دوران خدمت رو مي‌نويسم تا برا يادگاري بمونه (اسم هركس يادم افتاد آخرش اضافه مي‌كنم)

وحيد عزيززاده، سالار حريري، وحيد خدايار، بهروز پيرائي، رضا اشرفي، اسماعيل افديده، مجتبي پورعلي، نورالدین.ف.ح، فريد سه‌دهي، بهنود، حسام الماسي، عطا نظامي، اصغر محمديان، پرويز آقانژاد، وحيد خوش‌زرع، حسين آذرآيين، مرتضي بابايي نژاد، فرهاد زلفي، حسن نصري، سعيد داغستاني، اكبر خاني‌نوري، منصور ميرزايي، وحيد زينالي، توحيد زينالي، توحيد نوري، ابراهيم نورنواز، بهزاد غلامي، حسين عبدالرحمن، ناصر اشرفي، محمد جعفري، بنيامين رازجوي، داود بياني، هادي ماهوتچي، امير محمودي، بابك پايدار، وحيد اكبري، فرزاد تقي نسب، حامد توفيقي‌زاده، وحيد الماسيان، يعقوب قنبري، وحيد اويلقي، مهدي سلماني، بهزاد پاونددل، فرهاد تيرسياه، حسام مرادپور، يوسف رسول پور، فتاح رحيمي، حسين حقدوست، عليرضا فاضلي، علي تاري، مرتضي عشقي

زندگي ماشيني

از شروع به نوشتن وبلاگ جديد، قصدم اين بود كه پستها همش تخصصي نباشه، يعني هدفم از راه انداختن اينجا، وبلاگ كاملا تخصصي نبود، هر چند پستهاي تخصصي هم خواهم داشت. مطلبي مي‌خوندم كه مي‌گفت يكي از عيبهاي تكنولوژي‌هاي جديد اينه كه ما وقتي ميخوايم يه ايميلي بفرستيم زياد روش فكر نمي‌كنيم و خيلي كوتاه و رك و صريح منظورمون رو مي‌نويسيم ولي قبلا كه مي‌خواستيم براي كسي نامه بفرستيم خيلي بيشتر فكر مي‌كرديم و شايد بارها نوشته‌هامونو پاك مي‌كرديم يا كاغذ رو پاره مي‌كرديم تا در نهايت به مطلب مورد نظرمون برسيم. من اين موضوع رو قبول دارم و سعي مي‌كنم اگه نشد مطالبم رو روي كاغذ بنويسم :دي با دقت بنويسم

عجب مقدمه‌اي! بازم ميخوام در مورد فرهنگ عمومي بنويسم. اين روزها از دست همه چيز و همه كس عصباني مي‌شم!؟ وقتي مي‌بينم هر كس فقط خودشو مي‌بينه، وقتي مي‌بينم همه بهترينها رو براي خودشون ميخوان و ديگران براشون مهم نيست، وقتي همه ميخوان چندپله بالا برن و براشون مهم نيست كه چند نفر رو زير پا له ‌كنن يا كساني رو كه به حق خودشون قانع نيستن و حقوق ديگران رو رعايت نمي‌كنن و به سر هم ديگه ميزنن تا نونشو از دستش بگيرن(يه ضرب المثل تركي) اينا همش از نتايج ماشيني‌شدن انسانها هست يعني نقش عاطفه و احساس و چيزهاي غيرمادي كمرنگ ميشه و همه چي رنگ پول ميگيره. وقتي اين چيزا رو مي‌بينم خيلي عصباني مي‌شم طوري كه بعضي وقتها فكر مي‌كنم اصلا نبايد از خونه بيام بيرون تا شايد كمتر شاهد چنين چيزايي باشم البته جدا از غيرممكن بودن اين قضيه، به فرض تو خونه موندن هم باز اين قضايا ول كن نيست چرا كه بالاخره منم تو اين جامعه زندگي مي‌كنم. نمي‌دونم آخر منو اين جريان چي‌ ميشه!؟ البته دو حالت وجود داره يا جامعه اصلاح ميشه، البته جامعه كه دست من نيس لااقل افرادي كه من باهشون ارتباط دارم يا اين جريان منم با خودش همراه ميكنه. به نظرتون چي ميشه؟ اصلا شما جزو كدوم دسته هستين؟

فرهنگ عمومي

همه ما  وقتي بيرون از خونه و محل كار يا جمع خانواده هستيم با افراد مختلف با اخلاق و رفتار و فرهنگ متفاوتي روبرو ميشيم. وقتي وارد هر محيطي ميشيم آداب  و رسوم و بطور كلي هنجارهاي اونجا رو رعايت ميكنيم. مثلا وقتي تو دانشگاه وارد كلاس ميشيم يه سري چيزها رو بايد رعايت كنيم مثل اينكه سر موقع تو كلاس حاضر بشيم و يا اينكه تلفن همراهمون رو خاموش كنيم يا در حالت بي صدا قرار دهيم. اينا يه چيراي بديهي هست كه همه ما! قبولش داريم، حالا وقتي تو جامعه يا يه محيط عمومي قرار مي گيريم هميشه حق رو با خودمون ميدونيم و براي ديگران حقي قائل نيستيم. خيلي جالبه همون دانشجو، استاد، كارمند، دكتر، مهندس و … كه خودشون مقيد به رعايت چارچوبهاي محيط كار هستند، مثلا وقتي رانندگي ميكنن خيلي راحت تخلف مي كنن. من خودم تا قبل از خدمت مقدس سربازي، خيلي به نحوه رانندگي توجه نمي كردم  ولي موقعي كه تو راهنمايي مشغول خدمت مقدس سربازي بودم خواسته يا ناخواسته مجبور بودم كه بيشتر به اين رفتار ترافيكي توجه داشته باشم. خيلي از آدمها رو ميديدم كه خيلي راحت تخلف مي كردن و موقعي هم كه بهش تذكر مي دادي مي گفتن خوب كه چي!؟ آدم كه نكشتم يه تيكه رو ورود ممنوع اومدم ديگه حالا باز اين خوبه يكي مثلا ميخواد كارشو توجيه كنه ميگه من هميشه از اينجا ميام!!! اگه يكم بيشتر دقت كنين با اين قبيل رفتارها تو زندگي روزانه خودتون مواجه ميشين. كسايي كه خيلي راحت از چراغ قرمز رد ميشن، هر جايي خواستن توفف مي كنن و اگه بهشون اعتراض كني بدهكار هم ميشي! حالا من يه چندتا مثال ترافيكي زدم كه به فرهنگ ترافيك مربوط بود ولي چنين رفتارهايي خيلي زياد هست مثل سيگار كشيدن راننده تاكسي در ماشين كه مسافرها رو اذيت ميكنه يا رعايت نكردن نوبت تو جاهايي كه به هر دليلي مجبور به تشكيل صف هستيم البته نه صف اولويت دار :دي و خيلي هاي ديگه.

خلاصه اينكه يه سري هنجارها هست كه اگه انتظار داريم ديگران رعايت كنن، اول بايد  خودمون رعايت كنيم و بهشون توجه داشته باشيم چون در غيراينصورت هرج و مرج و بي قانوني همه جا رو فرا ميگيره و ميشه وضع الان جامعه ما! البته خيلي ها هم اين مطالب رو قبول دارن ولي ميگن كه كي رعايت ميكنه كه من رعايت كنم!؟
نظر شما چيه؟ شما جزو كدوم دسته هستين؟

اولين مطلب

اولين مطلب رو اينجوري شروع ميكنم كه خيلي وقته دوست دارم وبلاگ داشته باشم اليته قبلا يكي رو پرشين بلاگ دارم ولي از وقتي كه اون قضيه برا پرشين بلاگ(دزديده شدن پسوند و باقي قضابا) پيش اومد ديگه به روزش نكردم.

بعدش هم ميگفتم كه تا زماني كه يه سيستم وبلاگ رو خودم ننوشته باشم تو هيچ وبلاگ جديدي مطلبي نمي نويسم كه متاسفانه تا الان فرصتش پيش نيومده شايد هم مشغله زياد باعث شده وقت نكنم

ولي حالا به اين نتيجه رسيدم كه لازمه كه يه وبلاگ داشته باشم بخصوص وقتي كه بقال سركوچه هم واسه خودش سايت و وبلاگ داره، بعدش هم  اومدم سراغ وردپرس. البته سعي مي كنم كه كم كم از امكانات خوبي كه وردپرس داره استفاده كنم تا اينجا يه وبلاگ مفيد بشه

سعي مي كنم تو اين وبلاگ همه جوره مطلبي بزارم يعني هم تخصصي در مورد برنامه نويسي و اينجور چيزا و هم روزنوشتهاي شخصي خودم

تا يادم نرفته اينو بگم كه امروز يه سري تعاريف جديد از دوستان ياد گرفتم كه برام خيلي خوب بود و تا حالا بهشون فكر نكرده بودم. مثلا تعريف دوست، تا امروز فكر مي كردم دوست يعني يار و همراه و محب  و خيرخواه ولي هيچ وقت فكر نمي كردم كه يه دوست بايد در خدمت يكي ديگه باشه يعني بشه غلام حلقه بگوش يكي ديگه

راستي هفته قبل دايي شدم، دختر خواهرم 11 آبان بدنيا اومد و اسمش رو مهديس گذاشتن
اميدوارم كه مهديس در كنار پدر و مادرش با سلامتي بزرگ بشه و يه روزي برسه كه خودش بياد اينجا رو بخونه